غزل شمارهٔ ۱۶۳
ع عراقی
0
Altın Yaprak
هیهات کزین دیار رفتم
ناکرده وداع یار رفتم
چه سود قرار وصل جانان
اکنون که من از قرار رفتم
چون خاک در تو بوسه دادم
با دیده اشکبار رفتم
بگذاشتم ای عزیز چون جان
دل نزد تو یادگار رفتم
زنهار دل مرا نگه دار
چون من ز میان کار رفتم
بردند به اضطرارم ای دوست
زین جا نه به اختیار رفتم
غم خواره و مونسم تو بودی
بی مونس و غمگسار رفتم
از خلق کریم تو ندیدم
یک عهد چو استوار رفتم
چون از لب تو نیافتم کام
ناکام به هر دیار رفتم
نایافته مرهمی ز لطفت
دل خسته و جان فگار رفتم
شکرانه بده که از در تو
چون محنت روزگار رفتم
تو خرم و شاد و کامران باش
کز شهر تو سوگوار رفتم
در قصه درد من نگه کن
بنگر که چگونه زار رفتم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş