غزل شمارهٔ ۲۹۱
ع عراقی
0
Altın Yaprak
چه بود گر نقاب بگشایی
بی دلان را جمال بنمایی
مفلسان را نظاره ای بخشی
خستگان را دمی ببخشایی
عمر ما شد دریغ ناشده ما
بر سر کوی تو تماشایی
با وصالت نپخته سودایی
از فراغت شدیم سودایی
چه توان کرد یار می نشنوی
هیچ باشد که یار ما آیی
جان را به چهره شاد کنی
دل ما را به غمزه بربایی
بی تومان جان و دل نمی باید
دل ما را به جان تو می بایی
پرده بردار تا سر اندازیم
به سر کوی تو ز شیدایی
ور بر آنی که خون ما ریزی
غمزه را حکم کن چه می پایی
مفلسانیم بر درت عاجز
منتظر گشته تا چه فرمایی
چون عراقی امید دربسته
تا در بسته بو که بگشایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş