غزل شمارهٔ ۴۰
ع عراقی
0
Altın Yaprak
آه به یک بارگی یار کم ما گرفت
چون دل ما تنگ دید خانه دگر جا گرفت
بر دل ما گه گهی داشت خیالی گذر
نیز خیالش کنون ترک دل ما گرفت
دل به غمش بود شاد رفت غمش هم ز دل
غم چه کند در دلی کان همه سودا گرفت
دیده گریان مگر بر جگر آبی زند
کاتش سودای او در دل شیدا گرفت
خوش سخنی داشتم با دل پردرد خویش
لشکر هجران بتاخت در سر من تا گرفت
دین و دل و هوش من هر سه به تاراج برد
جان و تن و هرچه بود جمله به یغما گرفت
هجر مگر در جهان هیچ کسی را نیافت
کز همه وامانده ای هیچکسی را گرفت
هیچ کسی در جهان یار عراقی نشد
لاجرمش عشق یار بی کس و تنها گرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş