بخش ۱۰ - در پایان داستان
م میرزاده عشقی
0
Altın Yaprak
آتشین طبع تو عشقی که روانست چو آب
رخ دوشیزه فکر از چه فکنده است نقاب
در حجاب است سخن گرچه بود ضد حجاب
بس خرابی ز حجاب است که ناید به حساب
تو سزد بر دگران بدهی درس
سخن آزاد بگو هیچ مترس
شرم چه مرد یکی بنده و زن یک بنده
زن چه کردست که از مرد شود شرمنده
چیست این چادر و روبنده نازیبنده
گر کفن نیست بگو چیست پس از این روبنده
مرده باد آنکه زنان زنده به گور افکنده
به جز از مذهب هر کس باشد
سخن اینجای دگر بس باشد
با من ار یک دو سه گوینده هم آواز شود
کم کم این زمزمه در جامعه آغاز شود
با همین زمزمه ها روی زنان باز شود
زن کند جامه شرم آر و سرافراز شود
لذت زندگی از جامعه احراز شود
ور نه تا زن به کفن سربرده
نیمی از ملت ایران مرده
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş