بخش ۸ - گوهرشاد
م میرزاده عشقی
0
Altın Yaprak
ایزد اندر عالمت ای عشق تا بنیاد داد
عالمی بر باد شد بنیادت ای بر باد باد
من نه آن بودم که آسان رفتم اندر دام عشق
آفرین بر فرط استادی آن صیاد باد
سنگدل صیاد آخر رحم کن این صید تو
تا به کی در بند باشد لحظه ای آزاد باد
ناله من چون رسد هرشب به گوش بیستون
بانگ برآرد که فرهاد و فغانش یاد باد
بیستون فرهاد را هرگز به من نسبت مده
از زمین تا آسمان فرق من و فرهاد باد
من به مژگان می کنم آن کار کو با تیشه کرد
صدهزاران فرق ریزه موی با پولاد باد
سوختی بر باد دادی جان و عقل و دین و دل
خانه ام کردی خراب ای خانه ات آباد باد
من که می دانم ز عشق تو نخواهم برد جان
پس سخن آزاد گویم هرچه باداباد باد
گوهری در خانه شهزاده آزاده ای ست
هرکه دست آورد آن یکدانه گوهر شاد باد
دایما رسوای عام و مبتلای طعن خلق
همچو عشقی هرکه اندر دام عشق افتاد باد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş