شمارهٔ ۷ - گلهای پژمرده
م میرزاده عشقی
0
Altın Yaprak
خری از گلستان باغی گذشت
بسی گل به ره دیده وقعی نهشت
نسنجید کآن جلوه گل ز چیست
نفهمید فریاد بلبل ز کیست
رسید او به جایی که ره تنگ بود
بسی شاخه در راه آونگ بود
طبیعی است بر جسم آن شاخسار
بدانسان که گل بود بد نیز خار
سر خر در آن شاخه ها گیر کرد
بسی سر برآورد و سر زیر کرد
سر و روی وی اندر آن شاخسار
بیازرد و گلگون شد از زخم خار
بیا بنگر اینک خر بی تمیز
که وقعی نمی هشت بر هیچ چیز
هر آن خار بر گردنش می نواخت
بر آن خیره می گشت تا می شناخت
مدام از دم آن حذر می نمود
بر آن عاجزانه نظر می نمود
چو بر خر ز گل هیچ زحمت نبود
نمی دید گل نیز دارد وجود
سرودم از این ره من این داستان
که بینم در این کشور باستان
رجال خیانتگر آنسان خرند
که بر اهل فضل و هنر ننگرند
ز آزار هر کس حذر می کنند
بر او با تواضع نظر می کنند
وزین روی جمعی تبه کارها
هیاهوچیان ملت آزارها
در این دوره هر یک مقرب شدند
همه صاحب کار و منصب شدند
ولی همچو گل هر که خوشرنگ و بوست
به صورت نکوی و به سیرت نکوست
حکیم و سخندان و عالم بود
گناهش همین بس که سالم بود
به او می ندارند هرگز نظر
بدین جرم کورا نباشد ضرر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş