شمارهٔ ۱ - کوه الوند و شهر همدان
م میرزاده عشقی
0
Altın Yaprak
کوه الوند که شهر همدان دامنش است
جامه سبز به بر دارد و طوطی منش است
صبحدم تازه چو خورشید بدو تابد نور
سنگ هایش زر و آبش همه سو نقره وش است
آبشار از کمر کوه چو ریزد به نظر
نقره ذوب شده از سر زر در پرش است
دور شهر از دو طرف رشته کهساری آن
چون دو دستی ست که معشوقه در آغوش کش است
در پناه صف کهسار طبیعت همه سوی
از زمرد قلمی در کفش و نقشه کش است
همه سو دایه جویی ست که در تربیت است
همه جا طفل گیاهی ست که در پرورش است
وه از آنگه که یکی تند نسیم از پس که
تند و چالاک چو یک دشت سپه در یورش است
هر درختی به مصافش سری آورد فرود
یا که در کرنش و یا درصدد کشمکش است
وه چه سخت است که انسان به زبانش آرد
آنچه از نقشه ایوان جهان در سرش است
تپه پیر مصلی ز جوانی یادش
از فر سنجر و از شوکت اهخامنش است
خفته با بالش و با ناله چنین می گوید
گرچه اندر نظر ساده دهان خمش است
که نیرزد به همه لذت پیری خوشی ای
در جوانی که چراغانی مشتی کلش است
نوشی از لذت آنی خوانی نیش است
تو چه دانی همه عمرت پس از آن در عطش است
در چنین خرگه خوش خیمه زشت همدان
همچو در سینه گرجی دل خلق حبش است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş