شمارهٔ ۴
ع عبدالکریم اشراق بیرجندی
0
Altın Yaprak
بر در صومعه هر بوالهوسی می آید
کی چو من رند قدح نوش کسی می آید
جان به لب آمده ای کاش که جانان برسد
بر سر من که هنوزم نفسی می آید
مرغ دل در قفس سینه من چند طپد
بشنو ناله او کز قفسی می آید
خاکروب در میخانه از آنم که در آن
هردم از مغبچگان تازه رسی می آید
شمع رخسار تو چون مشعل طور افروزد
صد چو موسی به امید قبسی می آید
بی پر و بال زدن شهره آفاق شدن
کار عنقاست نه از هرمگسی می آید
عنبرافشان شده چون زلف بتان باد صبا
مگر از جانب معشوق کسی می آید
از جهان دست بیفشان و در این بحر ببین
کشتی چرخ به چشم تو خسی می آید
محمل بار گذشت و نرسیدیم اشراق
پس چه حاصل که صدای جرسی می آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş