دل در کف شوخ می پرستم دادند روز سیهی ز چشم مستم دادند از خویش سیه روزتری می جستم دستم بگرفتند و بدستم دادند
صاحبدلان بگویید آن شوخ دلربا را کز حال دل بپرسد عشاق بی نوا را ز آیینه رخ دوست نور ازل هویداست زین جلوه میتوان دید دیدار آشنا را…
خوش آن روزی که دل در طره دلدار می بستم برهمن وار از زلف صنم زنار می بستم ضمیرم آفتاب محفل افروز جهان می شد چو در آیینه دل نقش روی یار می بستم…
چه تفاوت است جانا حرم و کنشت ما را که کشد صنم پرستی به سوی بهشت ما را گه رند باده نوشم گه پیر میفروشم چه کنم که باشد اینها همه سرنوشت ما را…
رشک خورشید و قمر چهره زیبایی هست نور انجم ز رخ آینه سیمایی است چهره لاله عذاران جهان بین و بگوی گل رخسار بتان را چمن آرایی هست…
رخ نموده از برقع نازنین قصب پوشی جان و دل به یغما برد رهزن دل و هوشی شوخ چشم سرمستی جام باده در دستی چشم مست خونخوارش خون عاشقان نوشی…
ز آب عارضت گلزارها از آب و رنگ افتد چو لعل دلفریبت کی دهان غنچه تنگ افتد فرنگی زاده ای زیبانگاری شعله رخساری چه آتش پاره ای هستی که آتش در فرنگ افتد…
ز دست ماهروی نازنینی مسلمانان نه دل دارم نه دینی کشد نقاش اگر نقش نگارم شود رشک نگارستان چینی…
نشوند پرتو افکن مه و آفتاب بی تو چو تو شمع دلفروزی که شدم کباب بی تو نگهی ز چشم مستت ندهم به هر دو عالم نفسی ز عمر هرگز نکنم حساب بی تو…
دیدم به عشوه و ناز جولان کنان به راهی عالم فروز مهری آفاق سوز ماهی چشم امید از یار دارم و لیک هستم قانع به یک نگاهی آنهم به گاه گاهی…
بر در صومعه هر بوالهوسی می آید کی چو من رند قدح نوش کسی می آید جان به لب آمده ای کاش که جانان برسد بر سر من که هنوزم نفسی می آید…
آنکه دهد به عاشقان گریه های های را داده بلعل گلرخان خنده دلگشای را گردش چشم یار بین فتنه روزگار بین چون که به عشوه آورد نرگس سرمه سای را…
محفل افروز ازل غیر رخ یار نبود پرتو عشق به هر کوچه و بازار نبود وادی طور تجلی ز رخ یار نداشت موسی از شوق نظر طالب دیدار نبود…
آنکه از عشق و طرب منع دل ما می کرد گل رخسار تو ای کاش تماشا می کرد هر که میدید گل روی تو در طرف چمن کی نظر برگل و برلاله حمرا میکرد…
سهل است فتنه ای اگر از آسمان رسد مشکل اگر زگردش چشم بتان رسد لعل لب تو آب شود همچو شهد ناب یک بوسه گر بدان لب و درج و دهان رسد…
15 / 16 gösteriliyor