فصل ۳۰
ع عینالقضات همدانی
0
Altın Yaprak
عشق آفتاب است عقل ذره اگرچه ذره در تاب آفتاب در ظهور آمد اما از کجا او را طاقت آن بود که به خود در پرتو آن نور آید
یک ذرۀ تو سایه و خواهی که آفتاب
در برکشی رواست ببر درکشش بلا
ذره در سایه مفقود است بلکه نابود است به تاب آفتاب محسوس گردد پس اگرچه ذره هست نماید اما اضافت هستی به آفتاب اولیتر بود ای برادر اشتعال ذرات مشتعل شده هواست و آن نور عین نور آفتاب و این سر در غروب آفتاب نتوان دانست و سر نیستی و هستی عاشق در عشق بدین معنی توان دید
از جام شراب عشق مستیم هنوز
چون ذره ز آفتاب هستیم هنوز
چون ذرۀ نابودۀ مفقود شده
در عشق تو خورشید پرستیم هنوز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş