تمهید اصل سابع - حقیقت روح و دل

ع عین‌القضات همدانی
0 Altın Yaprak
ای عزیز گوش دار سؤال خود را که پرسیده ‬ای که ویسألونک عن الروح قل الروح من أمر ربی اما ندانم که جمله چیزها که در باطن تو پوشیده است بدانستی آنگاه پس از شناس اینهمه طالب حقیقت روح باشی دانم که تو گویی من بجز از قالب و روح دیگر چه چیز باشم اکنون گوش دار انشاءالله که بدانجای رسی که هر صفتی از صفات تو بر تو عرض کنند چون آنجا برسی هفتاد هزار صورت بر تو عرض کنند هر صورتی را بر شکل صورت خود بینی گویی که من خود یکی ‬ام هفتاد هزار از یکی بودن چون صورت بندد و این آن باشد که هفتاد هزار خاصیت و صفت در هر یکی از بنی آدم متمکن و مندرج است و در همه باطن ها تعبیه است هر خاصیتی و هر صفتی شخصی و صورتی دیگر شود مرد چون این صفات را ببیند پندارد که خود اوست او نباشد ولیکن ازو باشد این صفات بعضی محموده و صفات خیر باشد و بعضی مذمومه و صفات شر باشد و این صفات به تمام نتوان عد و شرح کردن این به روزگار در نتوان یافت و دید اما در قالب تو چون تویی تعبیه کرده ‬اند و تو به حقیقت آن لطیفه که حامل قالب تو آمده است نتوانی یافت و چون بدان لطیف رسی بدانی که إذاتم الفقر فهو الله چه باشد دریغا هرگز ندانسته‬ ای که قلب لطیفه است و از عالم علوی است و قالب کثیف است و از عالم سفلی است خود هیچ الفت و مناسبت میان ایشان نبود و نباشد واسطه و رابطه میان دل و قالب برگماشتند که إن الله یحول بینالمرء و قلبه تا ترجمان قلب و قالب باشد تا آنچه نصیب دل باشد دل با آن لطیفه بگوید و آن لطیفه با قالب بگوید دریغا از ألم نشرح لک صدرک چه فهم کرده ‬ای اگر قلب را مجرد در قالب تعبیه کردندی قلب با قالب قرار و انس نگرفتی و قالب به احوال قلب طاقت نداشتی و گداخته شدی این لطیفه حقیقت آدمی را واسطه و حایل کردند میان قلب و قالب دریغا این قدر دانی که قلب ملکوتی ست و قالب ملکی در ملک کسی زبان ملکوت نداند اگر زبان جبروتی نباشد اگر خواهی مثالش بشنو عجمی زبان عربی فهم نکند الا بواسطه ترجمانی که هم عربیت داند و هم عجمیت آخر معلوم باشد که جز این پنج حواس صورتی پنج حواس معنوی و باطنی هست اکنون این همه در نهاد تو تعبیه است دریغا تو قلبی و این نهادی لطیفه که گفته شد و نفسی و قلبی و روحی و جز از روح اگر چیزی دیگر هستی چون آنجا رسی خود ببینی که مصطفی- صلعم- طبیب حاذق بود و مصالح و مفاسد ضرورت بود او را نگاه داشتن زیرا که افشا کردن و ظاهر گفتن این اسرار بسیاری خلل و مفاسد گروهی را حاصل شدی و بیشتر خلق فهم نکردندی لاجرم کلم الناس علی قدر عقولهم به کار درآورد تا همه را بر جای بداشت دریغا ابن عباس- رضی الله عنه- در تفسیر این آیت می‬ گوید که أن یأتیکم التابوت فیه سکینة من ربکم گفت این سکینه آنست که در میان آن تابوت بود که دل انبیا- علیهم السلام- در آنجا بود و در آنجا نشستند باش تا این آیت ترا روی نماید که یوم یکون الناس کالفراش المبثوث و جای دیگر گفت کأنهم جراد منتشر این پروانه ها و این ملخ ها که از گور برآیند سیرت و حقیقت تو باشد چنانکه امروز صورت است فردا سیرت به رنگ صورت باشد این همه نهادهای خلق باشد مگر که مصطفی- علیه السلام- از اینجا گفت که إن الأرواح جند من جنود الله لیسوا بملایکة لهم رؤس وأید وأرجل یأکلون الطعام هرگز شنیده ‬ای که روح دست دارد و پای دارد و طعام خورد اگر آن عزیز می‬ خواهد که تمام بداند از مجاهد بشنو که گفت أن فی جسد ابن آدم خلقا من خلق الله کهییة الناس ولیسوا بناس گفت در تن آدمی خلقی و صورتی باشد همچون آدمی و صورت مردم دارد اما آدمی نباشد و از عالم قالب و بشریت نباشد از عالم فتبارک الله أحسن الخالقین باشد دریغا جایی دیگر از مصطفی- علیه السلام- بشنو که إن فی جسد ابن آدم لمضغنة إذا صلحت صلح الجسد کله و إذا فسدت فسد الجسد کله ألاوهی القلب گفت در تن آدمی مضغه‬ای است که چون آن به صلاح باشد قالب به صلاح باشد و چون تباه و فاسد باشد قالب نیز فاسد باشد و آن نیست مگر دل قالب را شرح شنیدی و نهاد و لطیفه خود بدانستی نفسهای سه گانه آمد نفس اماره و نفس لوامه و مطمینه در این مقام خود با تو نمایند و چون بدین مقام رسی بی شنیدن معلوم تو شود و شمه ‬ای در تمهید دیگر از نفسها گفته شود إن شاء الله دریغا ای عزیز که قلب نداری که اگر داشتی آنگاه با تو بگفتی که قلب چیست کار دل دارد دل را طلب کن و به دست آر دانی که دل کجاست دل را بین إصبعین من أصابع الرحمن طلب می‬ کن دریغا اگر جمال إصبعین من أصابع الرحمن حجاب کبریا برداشتی همه دلها شفا یافتندی دل داند که دل چیست و دل کیست منظور الهی دل آمد و خود دل لایق بود که إن الله لاینظر إلی صورکم ولاإلی اعمالکم و لکن ینظر إلی قلوبکم ای دوست دل نظرگاه خداست چون قالب رنگ دل گیرد و هم رنگ دل شود قالب نیز منظور باشد ای دریغا ندانم که فایده و حظ از این سخن ها که خواهد برداشت جانم فدای او باد معذور دار مرا که مثل القلب مثل ریشة بارض فلاة تقلبها الریاح دلها را باد رحمت الهی در عالمهای خود می‬ گرداند و دلها در عالم دوانگشت جولان می کند از إصبعین جز این دو مقام که مسکن سالکان باشد فهم مکن که این باد کدام باشد که دلها را می‬ گرداند از مصطفی- علیه السلام- بشنو که گفت لاتسبوا الریح فإنها من نفس الرحمن این وادی قلب المؤمن بین إصبعین من أصابع الرحمن باشد این رحمن کدامست الرحمن علی العرش استوی دریغا این رحمن چرا جمال به خلق ننمود تا بدانستندی که قلب المؤمن عرش الرحمن چه باشد زهی دل که صفت واسعیت دارد مگر سهل عبدالله از اینجا گفت که القلب هو العرش و الصدر هو الکرسی گفت عرش دل باشد و صدر کرسی دریغا بل هو قرآن مجید فی لوح محفوظ ابن عباس گفت این لوح محفوظ دل مؤمنان است مگر که مصطفی- علیه السلام- از اینجا گفت که إن العرش ینال جمیع ما خلق الله یعنی عرش مجید محیط جمله مخلوقات و موجودات آمده است باش تا بدانی که ماوسعنی أرضی ولاسمایی ولکن وسعنی قلب عبدی المؤمن زمین مرا برنتابد و آسمان طاقت ما ندارد عرش در خور ما نیامد و دل مؤمن ما را قبول کرد نخست ما او را قبول کرده بودیم روزی یکی از مصطفی پرسید که أین الله گفت فی قلوب عباده در دل بندگان خود باید جست وهو معکم أینما کنتم این معنی باشد چون دل ترا حاصل آمد و دل را بازیافتی روح خود جمال عزت با تو نماید دریغا اگر شریعت بند دیوانگی حقیقت آمده نیستی بگفتمی که روح چیست اما غیرت الهی نمی‬ گذارد که گفته شود عیسی- علیه السلام- کمال و رفعت که داشت از آن داشت که او را خلعت روح القدس درپوشیده بودند و او را همه روح کرده وأیدناه بروح القدس آدم و آدم صفتان که کرامت کمال و فضیلت یافتند بر دیگران به روح یافتند که وأیدهم بروح منه و روح را از عالم خدا به قالب فرستادند که ونفخت فیه من روحی این باشد باش تا این آیت که وکذلک أوحینا إلیک روحا من أمر ربی چه معنی دارد دریغا از دست غیرت الله که إن الله غیور ومن غیرته حرم الفواحش او غیورست از غیرت او همه محرمات را حرام کرد و شرح جان نیز کردن از غیرت حرام کرد ای دریغا جان قدسی در درون دو جهان کس ندیدستش عیان و کس ندادستش نشان گر کسی گوید که دیدم در مکان و لامکان بر درخت غیرتش آویخته شد پیش از آن شب قدر که منزلت و قدر یافت از روح و ملایکه یافت که تنزل الملایکة الروح فیها جمال روح چون جلوه کند هر جا که پرتو این جمال رسد آن چیز را قدر دهد و آن چیز قدر یابد ای عزیز قل الروح من أمر ربی خود شرح تمامست و لیکن اهل معرفت را زیرا که روح از امر باشد و امر خدا ارادت و قدرت است از آیت إنما أمره إذا أراد شییا أن یقول له کن فیکون بشنو دریغا مگر مقاتل- رحمة الله علیه- از بهر این معنی گفت که من أمر ربی یعنی من نور ربی دریغا مگر امام ابوبکر قحطبی از اینجا گفت الروح لایدخل تحت ذل کن گفت روح در ذلکن نیاید چون در کن فکان نباشد از عالم آفریده نباشد از عالم آفریدگار باشد نعت قدم و ازلیت دارد دریغا امر چون فرماینده و پدید کننده اشیا و مخلوقات آمد و روح از جمله امر باشد پس آمر باشد نه مأمور فاعل باشد نه مفعول قاهر باشد نه مقهور از برای خدا که این خبر را نیز گوش دار که عبدالله بن عمر روایت می‬ کند که مصطفی- علیه السلام- می‬ گوید که ملایکه گفتند بارخدایا بنی آدم را مسکن و وطن کردی که در دنیا می‬ خورند و می ‬آشامند چون دنیا نصیب ایشان کردی آخرت را سرای ما گردان فأوحی الله- تعالی- إلیهم إنی لاأفعل ولاأجعل من خلقت بیدی کمن قلت له کن فکان گفت ای فریشتگان آن کس که او را به ید قدرت خویش پدید کرده باشم چنان نباشد که آنکس که گفته باشم وجود او را که بباش آنگاه بباشد یعنی که خلقت بیدی مخلوقات بیدالله چنان نباشد که مخلوق فعل الله وصنع الله دانم که ترا در خاطر آید که إن الله- تعالی- خلق الأرواح قبل الأجسام بألفی ألف سنة نزدیک محققان این خلق و خلقیت روح عبارت از اظهار و عرض آمد مر صفت فطرت و ارادت را به صفت قدرت و خلقت و ألفی ألف سنة هر سالی خود دانی که چند باشد روزی هزار سال باشد بکنه ألف ألف سنة که رسد آنگاه او را در عالم تقدیر کمیت و کیفیت آورد آسمان کجا بود و زمین خود نبود و روز و شب خود کجا باشد که ألفی ألف سنةخود پدید باشد جان را چنان مپندار که مخلوقات دیگر جان عزتی و لطافتی دیگر دارد مگر که استاد ابوعلی دقاق- رحمة الله علیه- این بیتها از جهت این معنی ها گفته است شهر و وطن جان ز جهان بیرونست وز هرچه مثل زنی از آن بیرونست این راز نهفته از نهان بیرونست یعنی که خدا از دو جهان بیرونست جانها ز حق است و حق ز جان بیرونست آن با نقط است و نقطه زان بیرونست این روح را قدسی خوانند و دو روح دیگر که هستند اطبا و حکما یکی را حیوانی و متحرکه خوانند و آن دیگر را علما روحانی خوانند و بروحانی آن خواهند که با قالب آنرا اضافت کنند و اضافت کردن این روح روحانی با قالب بر دو وجه باشد وجه اول آنست که چنین توان دانستن که جان آدمی حقیقت آدمی باشد و آن را دو حال باشد در حالی متصرف باشد و در حالی دیگر نباشدو این جان در تن است و تصرف او در قالب چنان دان که تصرف من در این قلم اگر خواهم ساکن دارم و اگر خواهم متحرک دارم اکنون متصرف بودن جان را در این قالب حیوة خوانند و این تصرف را منقطع شدن موت خوانند و باز دادن این تصرف را بعد انقطاعه احیا خوانند و بعث خوانند و این انقطاع یا جزوی باشد که نوم خوانند یا کلی بود که مرگ خوانند و باز دادن روح هم چنین یا جزوی باشد که انتباه خوانند یا کلی باشد که بعث خوانند و قیامت خوانند وهوالذی یتوفاکم باللیل انقطاع جزوی می‬ دان ثم یبعثکم فیه باز آمدن جزوی می‬ یاب تا چه بود لیقضی أجل مسمی تا مدت بودن او در قالب به سر آید و وقت بودن او در دنیا منقضی شود دریغا الله یتوفی الأنفس حین موتها والتی لم تمت فی منامها اگر مدت بودن در قالب بآخر رسیده باشد خود تصرف جان بیکبارگی منقطع شود و دیگر تصرف نکند و از خواب باز نیاید فیمسک التی قضی علیها الموت و اگر از اجل و عمر مسمی پدید کرده چیزی مانده باشد دیگرباره پس از خواب به تصرف درآید ویرسل الأخری إلی أجل مسمی و مصطفی- علیه السلام- به وقت خواب همین معنی در دعا گفتی اللهم هذه نفسی أنت تتوفاها لک مماتها ومحیاها إن أمسکتها فأنت مالکها فاغفرلها و إن أرسلتها فاعصمها بما تعصم به عبادک الصالحین اگر آن عزیز می‬ خواهد که جمال یلقی الروح من أمره علی من یشاء من عباده ترا جلوه کند از کون و مکان درگذر چون از هر دو جهان درگذشتی از خود نیز درگذر تا روح را ببینی بر عرش مستوی شده که الرحمن علی العرش استوی پس از عرش نیز درگذر تا رفیع الدرجات ذوالعرش را بینی در عالم ماقدروا الله حق قدره پس در این مقام تو خود کلید و مقالید آسمان و زمین شدی که له مقالید السموات و الأرض از شیخ ما بوسعید ابی الخیر- رحمة الله علیه- بشنو که چه می‬ گوید و چه خوب می‬ فرماید ای دریغا روح قدسی کز همه پوشیده است پس که دیده ست روی او و نام او که شنیده است هرکه بیند در زمان از حسن او کافر شود ای دریغا کاین شریعت گفت ما ببریده است کون و کان بر هم زن و از خود برون شو تا رسی کاین چنین جانی خدا از دو جهان بگزیده است تو خود هنوز دل خود را ندیده‬ ای جان را کی دیده باشی و چون جان را ندیده باشی خدا را چگونه دیده باشی چون وقت باشد تو را در عالم الرحمن علم القرآن آرند و جمله اسرار الهی در دایره باء بسم الله و یا در میم بسم الله به تو نمایند پس علم بالقلم علم الإنسان مالم یعلم معلم تو شود این همه در دل تو منقش شود دل تو لوح محفوظ شود بل هو قرآن مجید فی لوح محفوظ ترا خود گوید آنچه با روح الامین گفت پس قطره‬ ای از علم لدنی در دهان دل تو چکانند که علم اولین و آخرین بر تو روشن و پیدا گردد فقطر قطرة فی فمی علمت بها علم الأولین و الآخرین این مقام باشد چنانکه انبیا و رسل را پیک نزل به الروح الأمین علی قلبک بر کار بود ترا نیز جذبة من جذبات الحق در پیغام و راه باشد دریغا نمی‬ دانم که چه فهم خواهی کردن می‬ گویم که چون محبت یحبهم تاختن آرد به ارادت و ارادت تاختن آرد به امر که إنما أمره إذا أراد شییا أن یقول له کن فیکون این امر کدام است قل الروح من أمر ربی گواهی می دهد که امر کیست و بر چیست پس امر کیمیاگری کند با نقطه عبودیت که تو آن را قالب خوانی پس قالب را چون پروانه بر آتش عشق و محبت مستغرق کند تا همگی تو چنان شود که این بیتها با تو بگوید که ترا از این واقعه چه بوده است گر عشق همی مونس و هم خانۀ ماست غمها همه یک جرعۀ پیمانۀ ماست از عقل فراگذر که در عالم عشق او نیز غلام دل دیوانۀ ماست قلم الله خود با لوح دل تو بگوید آنچه گفتنی باشد و دل تو خود با تو بگوید آنچه باشد این جمله آنگاه باشد که تو خادم و مرید دل باشی چون دل پیر باشد و تو مرید دل مخدوم باشد و تو خادم و دل آمر باشد و تو مأمور آنگاه که این همه اهلیت در تو پدید آید دل ترا قبول کند و ترا تربیت کند تا کار تو به جایی رسد که جزا و مزد خدمت تو هر روز به تو رساند و تو با خود این بیتها می‬ گویی بستم کمر عشق بنام دل خویش بردم بر دلبرم پیام دل خویش حاصل کردم مراد و کام دل خویش ای من ز میان جان غلام دل خویش باش تا بدانی که جان را به قالب چه نسبت است درونست یا بیرون دریغا روح هم داخل است و هم خارج او نیز هم داخل باشد با عالم و هم خارج و روح هم داخل نیست و نه خارج او نیز با عالم نه داخل باشد و نه خارج دریغا فهم کن که چه گفته می‬ شود روح با قالب متصل نیست و منفصل نیز هم نیست خدای- تعالی- با عالم متصل نیست و منفصل نیز نیست این بیتها گوش دار حق بجان اندر نهان و جان بدل اندر نهان ای نهان اندر نهان اندر نهان اندر نهان این چنین رمزی عیان کو با نشانست و بیان ای جهان اندر جهان اندر جهان اندر جهان وجه دوم اضافت کردن این جان با قالب چنان باشد که اضافت و اطلاق لفظ انسان با آدمی چون لفظ انسان اطلاق کنند قومی از عوام پندارند که مفهوم از این جز قالب نیست اما اهل حقیقت دانند که مقصود از این خطاب و اطلاق جز جان و حقیقت مرد نباشد چنانکه گویند فلان عالم و جاهل و قادر و عاجز وسخی و بخیل و مؤمن و کافر این همه اوصاف جان است و نعت او و نشاید که قالب به چیزی موصوف باشد از این صفات به هیچ حال اما بر قالب نیز من طریق المجاز هم اطلاق کنند أعنی لفظ انسان و آدمی چنانکه گویند زید قصیر و طویل و عریض و اعمی و أصم اما کافری و مسلمانی و سخاوت و بخل و علم و جهل این مخصوص به جان باشد بی نصیب قالب اما کوتاهی و درازی و کوری و کری و مانند این نصیب قالب باشد و جان را از آن هیچ نصیب نباشد پس فرق باشد میان اطلاق مجازی بر قالب و میان اطلاق حقیقی بر جان و دل در این معنی خلق سه گروه ‬آمده ‬اند گروهی از عوام چنین می ‬پندارند که آدمی جز قالب نیست چنانکه خدای- تعالی- می ‬گوید إنا خلقنا الإنسان من نطفة أمشاج نبتلیه و جایی دیگر گفت إنا خلقناهم من طین لازب و گروهی دیگر از علما هم جان فهم کنند و هم قالب چنانکه خدای- تعالی- گفت وصورکم فأحسن صورکم یعنی صورکم بالقالب فأحسن صورکم بالروح اما گروهی خواص اطلاق انسان و آدمی را جز جان ندانند و قالب را از ذات انسان ندانند به هیچ حال بلکه قالب را مرکب دانند و آدمی را که جان است راکب و سوار هرگز مرکب از ذات راکب نباشد اگر کسی بر اسب نشیند او دیگر باشد و اسب دیگر قفس دیگر باشد و مرغ دیگر نابینا چون قفس بیند گوید این مرغ خود قفس است اما بینا درنگرد مرغ را در میان قفس بیند داند که قفس از برای مرغ باشد و از برای مرغ به کار دارند اما مرغ را خلاص دهند قفس را کجا برند دریغا آنچه به صفات بشریت و قالب تعلق دارد چون اکل و شرب و جماع و نوم طایفه خواص این صفات را به اطلاق از خود نفی کنند نگویند که خوردیم و خفتیم بلکه بخورد و بخفت و گرسنه است و تشنه است ارباب بصایر را این احوال به طریق مشاهدت معلوم شده است و بدانسته ‬اند که جان چون راکب است و قالب چون مرکوب چون کسی اسب را علف دهد و او علف خورد هرگز اضافت خوردن اسب با خود نکند این قوم همچنین روا ندارند اضافت خوردن و خفتن با خود کردن بعد ما که حقیقت ذات انسان چیزی دیگر باشد و آنچه خورد و خسبد چیزی دیگر اما ای عزیز هرکه گوید که آدمی مجرد قالب است و بپوسد و بریزد در گور و جان را عرض خواند و جز عرض نداند چنانکه اعتقاد بعضی متکلمان است و گویند که روز قیامت خدا باز آفریند و اعادت معدوم از این شیوه دانند این اعتقاد با کفر برابر باشد اگر آدمی به مرگ فانی شود پس مصطفی- علیه السلام- به وقت مرگ چرا گفت بل الرفیق الأعلی والعیش الأصقی والکمال الأوفی و آنکه گفت القبر روضة من ریاض الجنة او من حفرة من حفر النیران و آنکه گفت با دختر خویش- رضی الله عنها- و وی بخندید که وإنک أسرع لحاقا بی دریغا چرا بلال حبشی به وقت مرگ گفت غدا نلقی الأحبة محمدا و حزبه و تمامی این معنی از خدا بشنو ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله أمواتا بل هم أحیاء عند ربهم و مصطفی- علیه السلام- جای دیگر چرا گفت المومن حی فی الدارین و جای دیگر گفت أولیاء الله لایموتون ولکن ینقلون من دار الی دار این همه بیان آنست که اگرچه قالب بمیرد جان زنده و باقی باشد اگر قالب را به منزل گور برند جان را بمقعد صدق رسانند اما آنچه فهم توانند کردن و اعتقاد عوام را بشاید آنست که قالب مسخر و مطیع روح باشد و روح فرماینده قالب اما گاه باشد که اضافت و نسبت با روح باشد چنانکه إن الأنسان لظلوم کفور ظلومی و کفوری صفت جان باشد نه صفت قالب آنجا که با مصطفی- علیه السلام- گفتند قل إنما أنا بشر مثلکم این اشارت باشد به قالب و آیتی دیگر که گفت ولاأقول لکم عندی خزاین الله و لاأعلم الغیب ولاأقول إنی ملک این نیز اشارت به قالب است اما آنچه گفت أنا سید ولد آدم ولست کأحدکم این خطاب با جانست و این حدیث که مصطفی- علیه السلام- گفت أنا أعز علی الله من یدعنی فی التراب أکثر من ثلث لیال این نیز اشارت با جان پاک اوست که در خاک نگذارند اما آنچه گفت أنا ابن أمراة کانت تأکل القدید فی الجاهلیة این اشارت با قالب شریف او باشد دریغا کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین هم با جان باشد پوشیده نیست که قالب از این معنی معزول بود اما به مجاز قالب را جان شاید خواند که قالب در حکم جانستو عتاب و عقاب و عطا و جزا جمله با اوست از مصطفی- علیه السلام- بشنو که گفت یحشر الناس علی نیاتهم و جای دیگر گفت وحصل ما فی الصدور و جای دیگر گفت یوم تبلی السرایر اگر سواری آید روا بود که گویند اسبی می‬ آید و روا بود که گویند مردی می ‬آید به مجاز و روا بود که گویند سواری می‬ آید اما این حقیقت بود نه مجاز از مصطفی بشنو که گفت إن فی جوف ابن آدم لمضغة إذا صلحت صلح الجسد کله و إذا فسدت فسد الجسد کله اگر خواهی تمامتر بشنو نظر حق- تعالی- و محبت او هرگز بر قالب نیاید و نیفتد بلکه بر جان و دل افتد که إن الله لاینظر الی صورکم ولاإلی أعمالکم ولکن ینظر الی قلوبکم دل به نیابت خدا مدتی نظر مجازی با قالب کند تا یک چندی در دنیا باشد تا به وقت مرگ چون وقت مرگ درآید اگر قالب منظور دل بوده باشد مگر نیابد که فلنحیینه حیوة طیبة واگر قالب منظور دل نباشد مرگ کلی باشد أموات غیر أحیاء این معنی دارد دریغا هر که جان پاک مصطفی را بشر خواند کافر است از خدا بشنو که گفت وقالوا أبشر یهدوننا فکفروا و جای دیگر گفت أبشرا منا واحدآ نتبعه إنا لفی ضلال وسعر این جان باشد که از بشریت صافی باشد و از این جهان بری باشد إنما أنا بشر مثلکم قالب باشد که قالب از آن جهان نباشد دریغا جهودان و ترسایان گفتند نحن أبناء الله و أحباؤه ما دوستان و فرزندان خداییم جواب دادن ایشان را قل فلم یعذبکم بذنوبکم بل أنتم بشر ممن خلق شما هنوز در کسوت بشریت مقیم شده‬ اید دوست ما چگونه باشید دوستان خدا بشر نباشند کلیت شما همه بشریت است باش تا از صورت به حقیقت رسی آنگاه بدانی که اصل حقیقت است نه صورت چه گویی حقیقت تو همچون حقیقت محققان است باش ای عزیز تا آنجا رسی که حقیقت عناصر و طبایع و ارکان بر تو جلوه کنند چنانکه این چهار ارکان و چهار طبایع صوری چون آب و خاک و باد و آتش و چون حرارت و برودت و رطوبت و یبوست که این جمله نسبت دارد به عالم دنیا و مدار دنیا به این آمده است پس جایی رسانند ترا که حقیقت این چهارگانه ترا روی نماید زنده شوی عیش حقیقی ترا حاصل آید والشمس والقمر و النجوم مسخرات بأمره اینجا بیان این همه می‬ کند الله الذی خلق سبع سموات ومن الأرض مثلهن یتنزل الأمربینهن همین معنی باشد که گفته شد وان الی ربک المنتهی ترا به نهایت رساند دریغا جز این آب آبی دیگر می‬ جویی وجعلنا من الماء کل شیء حی کجا طلب آن آب کنی و کان عرشه علی الماء دلیل شده است بر طلب این آب و بر این آب سوگند خورده است که والبحر المسجور علی بن ابی طالب- رضی الله عنه- گفت این دریای مسجور بالای عرش است و جز این باد که دیدی بادی دیگر می‬بوی و آن کدام باشد آنست که مصطفی گفت لاتسبوا الریح فإنها من نفس الرحمن جز این آتش آتش شوق را در دل خود تاب ده که نار الله الموقدة التی تطلع علی الأفیدة دریغا که عایشه صدیقه روایت می‬ کند که مصطفی- علیه السلام-گفت خلق الله–تعالی الله- الأرواح و الملایکة من نور العزة وخلق الجان من نار العزة ای عزیز باش تا به جایی رسی در عالم جان بدانی که جز این ارکان و طبایع این جهانی عناصر و طبایع آن جهانی دیگر کدام باشد چنانکه این ارکان بند این جهان شده است عناصر حقیقت این چهارگانه بند و قیام آن جهان شده است شیخ ابوعلی سینا را معذور داری آنجا که گفت العناصر الأربعة قدیمة بدین عناصر که قدیم می‬ خواند عناصر حقیقی و ارکان بهشت می ‬خواهد نه عناصر کون و فساد و ارکان دنیا دریغا که خلق بس مختصر فهم افتاده ‬اند از کار حقیقت و سخت دور مانده ‬اند از آن معانی و بالله التوفیق

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.