شمارهٔ ۲۷۴
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
ماه من از جامه خواب مهر سر بر می کند
خلعت مخموری خورشید در بر می کند
یار جایی تا کمر در زر نهان چون آفتاب
عاشق بیچاره جایی خاک بر سر می کند
خاک مرد از کیمیای عشق زر گردد ولی
پادشاه من کجا نظاره در زر می کند
دل ز شوق دانه زنجیر بهر گردنش
یاد خاک بوته دکان زرگر می کند
دل که از طور محبت رفت بر معراج عشق
قدر خویش از آفتاب و ماه برتر می کند
او که در هر گوشه ای دارد فغانی صد همای
کی به عزلت خانه اش یک بار سر برمی کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş