شمارهٔ ۲۷۸
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
گر می روم نزدیک او شوق وصالم می کشد
ور می نشینم گوشه ای تنها خیالم می کشد
بی شمع خود گر می روم در کنج تنهایی شبی
گه غصه خونم می خورد گاهی خیالم می کشد
من خود نمی گویم که او می خورده باشد با کسی
آن شکل مخمورانه و تغییر حالم می کشد
قربان آن شوخم که چون از دور می بیند مرا
چندان تواضع می کند کز انفعالم می کشد
گر چون فغانی می روم در گوشه صحرا دمی
آنجا به یاد نرگسش چشم غزالم می کشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş