شمارهٔ ۳۹۵
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
من آشفته هم در خواب مستی کاش می مردم
که روز از مستی شب این همه خجلت نمی بردم
زبان خود به دندان می گزم هر دم من ناکس
که از بهر چه در مستی لبت را نام می بردم
کشم صد انفعال از خویش و میرم از پشیمانی
چو یاد آرم که در مستی سگ آن کوی آزردم
به مستی دوش رنجانیدم از خود خاطر یاران
چه کردم کاش خون می خوردم و آن می نمی خوردم
فغانی یار چون می شد ملول از های های من
چرا اول به آه و ناله جان بر لب نیاوردم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş