شمارهٔ ۳۹۵
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
من هوس دارم که با او خوش برآرم یک نفس
زین هوس گر سر رود از سر نخواهد شد هوس
گر مرا خورشید رویی سر همی برد به تیغ
من به مهرش می زنم چون صبح تا دارم نفس
در شب تاریک هجران با خیال روی یار
جز می روشن نیامد بر سر ما هیچ کس
من به جنت می روم از بهر خیال روی یار
از همه عالم مرا مقصود روی توست و بس
از شبستان سر زلفت که ماوأی دل است
می کشم دل را و بازم می کشد دل باز پس
می دهد سررشته خود را به دست شاه باز
تا نگردد باز گرد خوان هرکس چون مگس
تا گشاید در هوای شکرستان تو بال
مرغ جان پر می زند مانند طوطی در قفس
طالبان در جستجوی و مدعی در گفتگو
بار بر پشت هیون و زار می نالد جرس
فکر رویت در دل ناصر چراغی برفروخت
شمع عالم تاب موسی شد ز نورش مقتبس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş