شمارهٔ ۴۵
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
آه که امشب دیده ام خوابی که می سوزد مرا
خورده ام جایی می نابی که می سوزد مرا
می تپد در خون دل بی صبر و یادم می دهد
هردم از گلگشت مهتابی که می سوزد مرا
صحبت گرمی که دارد سر گرانم همچو شمع
دیده ام ز آن ترک آدابی که می سوزد مرا
آه از آن جادو که چون می آورد لب در فسون
نکته ای می گوید از بابی که می سوزد مرا
تشنه بودم بر لب آب و نخوردم جرعه ای
دارم اکنون در جگر تابی که می سوزد مرا
از کجا برخاستی امروز سرو من که باز
دارد آن روی چو گل آبی که می سوزد مرا
در نماز عاشقی شب ها فغانی تا به روز
حالتی دارد به محرابی که می سوزد مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş