شمارهٔ ۴۵۰
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
به حالی بس عجب شب زان جوان سرخوش افتادم
شد او با صد چراغ از پیش و من در آتش افتادم
به حال مرگ بودم صبحدم چون خاستم از جا
به راهش بس که شب در پای رخش سرکش افتادم
دلی می باید و صبری که آرد تاب آن جولان
گرفتم اینکه من هم در عنان ابرش افتادم
بهر نوعی که خواهی شیوه دست و کمان بنما
که من خود بسمل از شکل کمان و ترکش افتادم
کبابم کرد و می سوزم هنوز از صحبت گرمش
من وحشی کجا در دام این آتش وش افتادم
خرابم داشت دوش آن ساده لب از خنده شیرین
همه شب سرگران از آن شراب بی غش افتادم
فغانی شب که می رفت از برم آن غنچه خندان
نمی دانم چه شد آخر که این سان ناخوش افتادم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş