شمارهٔ ۴۹۸
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
منت که باز شد گرهی از جبین تو
حرفی شنیدم از لب چون انگبین تو
از یک اشاره می کشی و زنده می کنی
صد آفرین بغمزه ی سحرآفرین تو
ای باغبان که نخل گلت بر مراد باد
از دور چند غصه خورد خوشه چین تو
میکش بهر کرشمه که دانی ترا چه غم
شکر خدا که نیست کسی در کمین تو
با هر که دم زدی سخنت زود در گرفت
آه ای شکر لب از نفس آتشین تو
شاهان نهاده پیش لبت مهر بر دهان
زان اسم اعظمی که بود بر نگین تو
آهی زدی چنانکه فغانی هلاک شد
فریاد از دل تو و آه حزین تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş