شمارهٔ ۵۴۸
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
چنان شد گریه من در فراق لاله رخساری
که چندین چشمه خون سر زد از هر طرف گلزاری
مرا بس گرم می پرسی که چونی از تماشایم
تو حال دیگران را پرس من در آتشم باری
به قند و گل نوازی دیگران را چون دهی ساغر
چه شد هم می توان کند از دل آزرده ای خاری
بذوق انگبین تن در ملامت داده ام ورنه
زهر خار گلستانت چرا می دیدم آزاری
هزاران شمع روشن می توان در یکنفس کشتن
چراغ مرده یی را زنده کن گر می کنی کاری
ملولم زین گدایی شوخ من تلخی بگو باری
گرم چیزی نمی بخشی خموشم کن بگفتاری
نیی بلبل فغانی سر بتاب از پای سرو و گل
بیا گر همتی داری قدم نه بر سر داری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş