شمارهٔ ۱۰۹
ف فصیحی هروی
0
Altın Yaprak
شب همه شب با صبوری ناله ام در جنگ بود
هر نگه را دامن لخت دلی در چنگ بود
برگ برگ گلشنم در خون حسرت می طپید
بانگ بلبل با نوای گل به یک آهنگ بود
گلشن از ظلم صبا بشکفت ای بلبل بنال
یاد آن روزی که هر سو غنچه ای دلتنگ بود
آسمان سنجید با یوسف دل آشوب مرا
در ترازو زین طرف خورشیدوازان سو سنگ بود
سیر دیر و کعبه می فرمود دوشم زلف دوست
کفر و دین دیدم شهید دانش و فرهنگ بود
یک جهان امید با من شد درین میدان شهید
ورنه چون نخل مزارم را خزان صدرنگ بود
می درد هر دم گریبانی فصیحی این زمان
سالها دستی که در دامان نام و ننگ بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş