شمارهٔ ۱۱۱
ف فصیحی هروی
0
Altın Yaprak
تا من آتش خانه بودم رسم خاکستر نبود
شعله را بدنامی دود دل اخگر نبود
دل مدام آواز مرغ آشنایی می شنید
چون قفس بشکست جز یک مشت بال و پر نبود
العطش می زد جگر غم دوزخش بر لب چکاند
پیش از این آن بینوا را باده در ساغر نبود
رنگ و بوی غم گرفت از فیض دل گلزار ما
این زر ناقص عیار از کیمیا کمتر نبود
خویش را بر نیش مژگان ستم کیشان زدم
کان قدر زخمی که دل می خواست در خنجر نبود
قوت بال طلب ما را بدین گلشن رساند
ورنه پرواز این قدر در تنگنا بی پر نبود
دست حرمانم فصیحی کند و بر آتش نهاد
در گلستانی که نخل بی بری بی بر نبود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş