شمارهٔ ۱۲۳
ف فصیحی هروی
0
Altın Yaprak
دیده امشب همه شب خواب پریشان می دید
از جگر تا مژه صد کشور ویران می دید
کشتی خود به فسون بر خس مژگان می بست
لنگر حوصله را موجه طوفان می دید
خویش را گلبن اندوه تصور می کرد
بس که گلدسته خون بر سر مژگان می دید
بر سرا پای تنم برق مصیبت می ریخت
ابر بود و همه را تشنه باران می دید
ناله می ریخت چو بال مژه بر هم می زد
خویش را بلبل گم کرده گلستان می دید
بر خود و کار خود از دور نظر می افکند
زورقی دستخوش موجه طوفان می دید
این چه افسانه فروشی ست فصیحی سخنت
وای اگر مشتریی بر در دکان می دید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş