شمارهٔ ۱۰۳
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
گر می کشی به تیرم دل از تو بر نگیرم
من مرغ پرشکسته در دام تو اسیرم
در روز وصلت ای جان جان را کنم به قربان
تا در شب فراقت هر لحظه ای نمیرم
از دست ابروان و مژگان تو چه سازم
آن می کشد کمان و این می زند به تیرم
رحمی و گرنه ترسم آخر تو را بگیرد
این آه زود زودم این صبر دیر دیرم
حسن تو بی نهایت شد ای شه نکویان
قدری زکات حسنت می ده که من فقیرم
لطفی به من که پیرم شکرانه جوانی
شکرانه جوانی لطفی به من که پیرم
جز آرزوی رویت چیزی نه در خیالم
جز گفتگوی مویت چیزی نه در ضمیرم
گردم ز لعل قندت کی سیر دایه گویی
از آن برید نافم آمیخت آن به شیرم
دوشینه گفت دلبر در محفلی به خاقان
دل برگرفتی از من گفتا مگر بمیرم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş