شمارهٔ ۱۱
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
شکسته قامتت سرو چمن را
خطت بگرفته رونق یاسمن را
بیا بخرام ای سرو چمانم
خرامت می دهد زیب چمن را
ز هجر یوسف خود بسته بودم
به روی خود در بیت الحزن را
شنیدم بویش از باد صبا دوش
چو یعقوبی که بوی پیرهن را
تو را بردند از پیشم رقیبان
جدا کردند از هم جان و تن را
گرفتند از سلیمان و سپردند
نگین پادشاهی اهرمن را
رقیبان شقاوت پیشه آخر
ربودند از صدف در عدن را
ره گلشن به بلبل بسته گردون
گشاده در به رخ زاغ و زغن را
چو رفت از نرد خاقان آن پری رو
ز هجر او همی گفت این سخن را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş