شمارهٔ ۱۱۸
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
چون که به زلف تو هست نافه چین چین به چین
شانه مزن زلف را باد مده مشک چین
چشم تو از یک نگه کرد مسخر جهان
ملک سلیمانیت هست به زیر نگین
در خط فرمان تو جمله شهان همچو من
گر پدر شیده است وز پسر آبتین
به ز تو جویم کجا تا به مثل گویمت
چشم فلک دیده است چون تو به روی زمین
رحم نداری به دل لطف نداری به یاد
کینه من تا به کی در دلت ای مه جبین
ای بت شکرشکن تا به کی و تا به چند
تلخ بود کام من زآن لب چون انگبین
دل ز چه رو می برد جان به بهای وصال
هست زر قلب کی قیمت در ثمین
یا بنوازم ز لطف یا بکش از روی قهر
تا به کیم زهر هجر می دهی ای نازنین
چند کنی بی وفا بر دل خاقان جفا
شادیش از جور تو گشته به ماتم قرین
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş