شمارهٔ ۱۱۹
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
آن که دوران بود به فرمانش
داده خاتم به او سلیمانش
از خجالت نهان شود هر دم
یوسف اندر چه زنخدانش
این پری در بهشت اگر آید
می شود بنده حور و غلمانش
بس که شوق خدنگ او دارم
قد کمان گشت و شد به قربانش
چه شود روز حشر اگر بینند
قدسیان آن دو لعل خندانش
تا به تقصیر ما نپردازند
به تماشا شوند حیرانش
هر که بیند جمال تو دارد
دست تا حشر در گریبانش
ظلم باشد مریض دردی را
خواستن از مسیح درمانش
هر که ره یافت بر سر کویت
نشود میل گشت بستانش
بس که گرید ز چشم خون آلود
لاله روید به طرف دامانش
سرفکنده است در رهت خاقان
تو مترسان ز زخم چوگانش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş