شمارهٔ ۱۴۱
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
دل ز کف برده مرا شوخ سهی بالایی
نامسلمان پسری عشوه گری ترسایی
کرده ام گریه ز بس در غم آن تازه پسر
شده از گریه من روی زمین دریایی
موسم لاله و گل چون شد و ایام بهار
برو از خانه به کشت چمن و صحرایی
از لب جوی برد لذت و از سایه بید
آن که دارد به برش سرو قد رعنایی
ساقیا ساغر می در ده و زاین بیش مگو
از حدیث جم و از سلطنت دارایی
دیده تا عارض گلرنگ خوشت را خاقان
همچو بلبل شده از عشق رخت شیدایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş