شمارهٔ ۱۵۰
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
به دل مهر روی تو آکنده ام
به شاهنشهی مر تو را بنده ام
بیا بر سرم تا تماشا کنی
گهرها ز مژگان پراکنده ام
به دل داغ تو دارم از روزگار
به گردن کمند تو تازنده ام
تو بخشنده ای مر سزاوار را
به تن گر سقرلات و گر ژنده ام
به بازوی این زال رستم شکار
کمندی ز گیسویت افکنده ام
به شمشیر حاجت نباشد که من
به مهر تو دل از جهان کنده ام
ز دیر و حرم هر دو برگشته ام
نوای دگر زد نوازنده ام
فریبی عجب دادم آخر ببین
به بازیگری چرخ بازنده ام
مکن ناز گفتم چه خوش گفت یار
که خاقان به بخت تو نازنده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş