شمارهٔ ۱۷۹
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
جانم خدنگ شست بتان را نشان شده
دل شاه باز عشق تو را آشیان شده
سرهای سروران همه خاک در تو باد
خاک در تو تاج سر سروران شده
همچون خضر ز چشمه حیوان به روزگار
از خنجر تو حنجر من کامران شده
خواهم هزار چشم که تا بنگرم تو را
هر عضو من به مدح تو یک یک زبان شده
زحمت مکش بکش تو خدنگت ز سینه ام
پیکان تیر شست تو در استخوان شده
ساقی به همت تو بنازم چه کرده ای
کاین پیر سال خورده به جامی جوان شده
آن عارضی که بود ز هجران چو زعفران
از باده وصال تو چون ارغوان شده
از چنگ دلبران ز بر دست جسته ای
این دل هزار مرتبه صاحب قران شده
صد شکر زاهدا که علی رغم زاهدان
مفتی و مقتدا همه پیر مغان شده
جان خواست از تو تا دهدت بوسه ای بگیر
خاقان بده که قیمت آن رایگان شده
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş