شمارهٔ ۳۷
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
ای آن وصال تو حیات است
هجران تو بدتر از ممات است
عمری ست که همچو شاه شطرنج
در پیش رخ تو عقل مات است
هر دل که به دام زلفت افتاد
از بند غمش دگر نجات است
ای آن که ز سحر غمزه تو
در پیکر بی دلان حیات است
مشهور به سحر بود چشمت
این سحر که گفت معجزات است
بر قول رقیب گو بده زهر
کز دست تو زهر چون نبات است
تنها نه به وصف توست خاقان
وصاف تو جمله کاینات است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş