شمارهٔ ۶۹
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
ای کاش از این بی گنه هر دم گناهی سر زند
تا آن که او هر لحظه دامن را به قتلم بر زند
دست از جفاکاری بکش ترسم دل از کف داده ای
دست از وفا بردارد و بر دامن داور زند
عالم بسوزم یک نفس از آه آتش بار خود
هر گه که با او مدعی بنشیند و ساغر زند
با داغ تو ای بی وفا ترسم که در روز جزا
چون لاله خونین کفن از خاک محشر سر زند
زد ناوکی بر سینه ام چون صید بسمل می تپم
دارم امید از بخت خود تا ناوک دیگر زند
ای کاش بر رغم رقیب آن بی وفا خواهد مرا
در بزم خود بنشاند و برخیزد و خنجر زند
دستی که هر شام و سحر در گردنت بود ای پسر
بنگر که از هجرت چه سان خاقان همی بر سر زند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş