شمارهٔ ۱۲۸
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
ناز آتش غمزه آتش خوی سرکش آتش است
پای تا سر آتش است آن مه ولی خوش آتش است
آن شکارافکن دگر آتش به صحرا می زند
برز بر خود آتش و در زیرش ابرش آتش است
مرغ تیرش بال و پر ترسم بسوزد از غضب
تا نگاهش بر کمان افتاده ترکش آتش است
کم بود آشفتگان را یک نفس بی هم قرار
حسرت زلف تو در جان مشوش آتش است
نالة من می تواند چرخ را از پا فکند
آه سرد من برین سقف منقش آتش است
عشق در هر سر که افتاد کار خود را می کند
هیزم از خارست از چوب گل آتش آتش است
بسکه بی آن آتشین رخ ناخوشی ها دیده است
آنچه اکنون می کند فیاض را خوش آتش است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş