شمارهٔ ۱۳۴
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
کار دلم در شکنج زلف تو تنگ است
همچو مسلمان که در دیار فرنگ است
در ره عشقت ز طعنه باک ندارد
این دل چون شیشه آزمودة سنگ است
آن طرف کام نیست غیر ندامت
چیدم و دیدم گل امید دو رنگ است
حال دل ساده لوح با تو بگویم
چهرة آیینه را ببین که چه رنگ است
صلح دو عالم چه می کنیم چو با ما
گوشة ابروی یار بر سر جنگ است
بادة شیرین عمر خضر چه ریزی
در گلوی تلخ ما که شهد شرنگ است
عمر دواسپه گذشت این چه شتابست
نام مجو از کسی که در غم ننگ است
فیض کمال خجند یافته فیاض
حیف مجال سخن که قافیه تنگ است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş