شمارهٔ ۱۵۴
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
تا به رخسار تو زلف مشک فام افتاده است
من که باشم آفتاب اینجا به دام افتاده است
خم به خم زلف دراز و چین به چین ابروی ناز
هر کجا دل می رود صد حلقه دام افتاده است
ای که نام نیک داری آرزو در کوی عشق
رو که تشت آفتاب اینجا ز بام افتاده است
گو خرد سررشتة تدبیرها بر هم متاب
کار و بار بی قراران از نظام افتاده است
رخصت نظاره ارزان گشت پنداری که باز
چشم مست او به فکر قتل عام افتاده است
سوختم سر تا به پا از آتش عشق و هنوز
در دلم داغ تمنای تو خام افتاده است
باده را فیاض هرگز اینقدر تابش نبود
عکس رخسارش مگر امشب به جام افتاده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş