شمارهٔ ۱۶۶
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
باز با مژگان ما سیلاب عهدی تازه بست
کوتوال چرخ از آهم در دروازه بست
صرصر آسودگی بازم پریشان کرده بود
گردباد عشق اجزای مرا شیرازه بست
بسکه می بالد ز ذوق خود نگنجد در نیام
تا عذار تیغ او از رنگ خونم غازه بست
در دیار عشق رسم گفتگو هرگز نبود
عندلیب نو درآمد تازه این آوازه بست
در غم آغوش او فیاض نتوانم دمی
همچو زخم تازه آغوش خود از خمیازه بست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş