شمارهٔ ۱۷۹
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
عشق میدانی است کانجا غیر مردی کار نیست
چشم بر کردار باشد گوش بر گفتار نیست
تا شدم عاشق ندیدم یک نفس آسودگی
آفتاب عاشقان را سایة دیوار نیست
بخت بی باکانه هر سر می خرامد بی نقاب
خاطرش جمع است کس را دیدة بیدار نیست
عشق او آهسته می گوید به آواز بلند
هر که کاری دارد او را با غم ما کار نیست
بیقراران را به پای ضعف مانند غبار
بر هوا رفتار هست و بر زمین رفتار نیست
چون سبکروحی دلیلی نیست عشق پاک را
کوه اگر عاشق شود بر خاطر کس بار نیست
در دیار عشق اگر امروز می جنبد سری
شور منصوری چرا در پای تخت دار نیست
سرمة بیگانگی از دیده تا شستم به خون
هر کجا دیدم به غیر از جلوة دلدار نیست
یک قدم تا برنگردی سیر نتوانیش دید
زانکه جز نزدیکی اینجا مانع دیدار نیست
مردمان در خواب آسایش ز غفلت رفته اند
گر مسیحا درد نشناسد کسی بیمار نیست
از من ای فیاض اگر منصور را دیدی بگو
عکس بر آیینه افتادست رنگ یار نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş