شمارهٔ ۱۹۵
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
یک نظر کرد و از آن صد گونه استغفار داشت
آفتاب عاشقان دایم ز گرمی عار داشت
کار من از سازگاری بی گره هرگز نبود
دایم این سررشته پیوندی به زلف یار داشت
بوی یوسف در چمن امروز ارزانست باز
غنچه شب گویا نسیم پیرهن در بار داشت
عکس رخسار که یارب در چمن افتاده بود
کش تماشای گل امشب نشیه دیدار دیدار داشت
با تو گل شب در چمن طوفان آتش کرده بود
لیک بی من صوت بلبل نشیه ای در کار داشت
دوش کامد کم درنگ من برون از سیر گل
غنچه را دیدم که در دل حسرت بسیار داشت
گرنه از رشک تو خونش در تن آتش گشته بود
شمع در مجلس چرا مژگان آتشبار داشت
کفر می افزود چندانی که دینم می فزود
سبحه در دستم مگر خاصیت زنار داشت
خاطر فیاض دوش آیینة جانانه بود
هر چه من می خواستم نازش همان در بار داشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş