شمارهٔ ۲۱۵
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
تا گریبان من اینک گرد دامانم گرفت
خاک دامنگیر غم آخر گریبانم گرفت
شهسوار غم که جز من مرد میدانی نداشت
در کمینم کرد تا آخر به میدانم گرفت
من که جنگ روبرو با عشق کردم سال ها
من نمی دانم چه کرد آخر که پنهانم گرفت
من شراری را به دامن تیز می کردم کزو
شعله ای در دامنم افتاد و در جانم گرفت
گفتی ای فیاض دل را چون گرفت آن مه ز تو
چون گرفتن را نمی دانم ولی دانم گرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş