شمارهٔ ۲۱۴
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
یاد او در سینه کردم جامه بوی گل گرفت
دم زدم از زلف او هنگامه بوی گل گرفت
از صریر کلک صوت عندلیب آید به گوش
بسکه در تحریر نامت خامه بوی گل گرفت
جوش بلبل بر کبوتر جلوة پرواز بست
تا چو برگ گل زنامت نامه بوی گل گرفت
هر گره از طرة بند قبایت غنچه ایست
تا ز همدوشی سروت جامه بوی گل گرفت
شمع بی تابانه بر یاد تو می سوزد به بزم
کز بخور دود او هنگامه بوی گل گرفت
خاصگان در آتش بی طاقتی ها سوختند
از نسیمت تا مشام عامه بوی گل گرفت
دست بر سر بس که بر یاد گل روی تو زد
بر سر فیاض ما عمامه بوی گل گرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş