شمارهٔ ۲۱۷
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
غنچه را دور از لب لعلت دل از گلشن گرفت
بی رخت گل گونه از رخسار زرد من گرفت
کاشکی یک لحظه سودای مرا کردی علاج
آنکه از بادام چشمم سال ها روغن گرفت
چهره در خون شست او هم گرچه خون من بریخت
تیغ بیداد ترا دیدی که خون من گرفت
می نهادم سر به صحرا موج اشکم پا ببست
می شدم بیرون ز عالم گریه ام دامن گرفت
ابروش از کشتنت فیاض شکی طرفه داشت
عاقبت خون ترا تیغ که در گردن گرفت
تا طبع باده گرمی آن تندخو گرفت
نتوان ز بیم آبله دست سبو گرفت
دام هزار سلسله می خواست روزگار
زلف کجت به عهدة یک تار مو گرفت
زاهد اگر ز دست تو گیرد پیاله ای
نتوان پیاله را دگر از دست او گرفت
کم ناله زان شدم که ز طغیان خون دل
چون شیشة پرم نفس اندر گلو گرفت
فیض خط پیاله کم از خط یار نیست
فیاض می مگر زلش رنگ و بو گرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş