شمارهٔ ۲۲۷
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
درنخواهد داد تن بیماری ما در علاج
گو دماغ خود مسوز اینجا مسیحا در علاج
در فراق خویش ما را اندک اندک خوی ده
درد عشق است این و می باید مدارا در علاج
از مداوای طبیبان جانم آسایش نیافت
زانکه پنهان جمله در زخمند و پیدا در علاج
عشق چون در تب نشاند مغز را در استخوان
عقل را حاصل نگردد غیر سودا در علاج
تشنگان جرعة وصلیم و عاجز مانده ایم
پیش این لب تشنگی ها هفت دریا در علاج
تیره بختی های ما درمان نگیرد چون کلیم
می نماید گر ید بیضا مسیحا در علاج
پیش درد ما که عالم در علاجش مانده اند
گر تو ایمایی کنی کافیست تنها در علاج
عمرها شد کز تردد نگسلد از رغم هم
شوق در افزونی درد و تمنا در علاج
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş