شمارهٔ ۲۴۸
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
نگاهش ناگهان چون تیر نازی بر کمان بندد
اجل بی تاب می گردد که خود را بر نشان بندد
به صد دل از دم شمشیر نازش آرزو دارد
اجل تعویذ زخمی را که بر بازوی جان بندد
به کینم بر کمر شمشیر جرأت بست و حیرانم
که چون هرگز کسی از شعله مویی بر میان بندد
نگاه او نهانم می کشد در خون و می ترسم
که ناگه تهمت خون مرا بر آسمان بندد
اگر رشک زلیخایی برد ترسم که نگذارد
که بوی پیرهن در مصر بار کاروان بندد
ز بس موج سرشکم گوهر ارزان کرده می ترسم
فلک بازار گرم کان و دریا را دکان بندد
متاع رنگ و بو دارد رواج امشب که می خواهد
چمن آیین عید جلوة آن دلستان بندد
نگیرد تا اجازت از رخش مشاطة گلشن
طلسم رنگ نتواند به روی ارغوان بندد
خوش آن عزت که پیشش چون کمر بر بستگان فیاض
گهش بند قبا بگشایدش گاهی میان بندد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş