شمارهٔ ۲۵۸
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
چنان دل تیر آن ابرو کمان را در نظر دارد
که رقص جلوه دایم بر بساط نیشتر دارد
مدان خاصم اگر ظاهر نگردد سوز پنهانم
ز آتش ابرة خاکستر من آستر دارد
چو خون بسته خود را در رگ یاقوت می دزدم
ز بی آبی سپهرم غرقه در آب گهر دارد
دل سنگ از سرشک گریه ام سوراخ سوراخست
اسیر چشم او الماس در بار جگر دارد
سرم را کرده از آشفتگی بیگانة بالین
سر زلفی که دایم سر به بالین کمر دارد
همای زلف او کی سایه اندازد به سرما را
که دایم بیضة خورشید را در زیر پر دارد
مرا آشفتگی محروم دارد از لبش فیاض
وگرنه می تواند دل ز لعلش کام بردارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş