شمارهٔ ۲۸۰
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
دوران حیله باز زما روبرو برد
یک نان دهد به ما و هزار آب رو برد
گردون تنگ عیش به یک قرص ساختست
صبح از دهن بر آرد و شامش فرو برد
دوشم که زیر بار جهان بود سال ها
آن قوتش نماند که بار سبو برد
از جویبار جدول زخمم گل بهشت
پیوسته آب در چمن رنگ و بو برد
از خنجر تو یافت لب چاک سینه ام
فیضی که زخم بلهوسان از رفو برد
بر کس مباد آنکه برد راه جستجو
دزدیده دیدن تو که دل روبرو برد
فیاض من نمی روم اما کمند شوق
می خواهدم که موی کشان سوی او برد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş