شمارهٔ ۳۰۶
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
چه شد بازم که زخمم باج از مرهم نمی گیرد
دماغم جام خوشحالی ز دست جم نمی گیرد
چه حال است اینکه حسرت را دماغ آشفته می بینم
چه ذوقست اینکه مرغ ناله ام را دم نمی گیرد
ملایک را گواه خویش می گیرم که در محشر
کسی عشق جوانان بر بنی آدم نمی گیرد
اگر درد دلی باشد به اشک خویش می گویم
ملامت پیشه جز غماز را محرم نمی گیرد
تو گر نازکدلی ای شوخ من هم پاکدامانم
ز برگ گل غباری دامن شبنم نمی گیرد
به کار عشق کوتاهی ز من هرگز نمی آید
برای دادخواهی دامن من غم نمی گیرد
حریف مزد دست مرد نتواند وصالت شد
سر راهی به این غم خاطر خرم نمی گیرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş