شمارهٔ ۳۳۳
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
دلم شبی که خیال ترا نشیمن شد
چو آفتاب مرا داغ سینه روشن شد
کدام شمع کند خانه روشنم بی تو
مرا که پرتو خورشید دود روزن شد
به منع گریه به چشم تر آستین چه نهم
کنون که راز دلم رو شناس دامن شد
ز بس که سنگ ملامت زدند و تاب آورد
دل چو شیشة من رفته رفته آهن شد
چه رشحه از مژه دادی به کشت غم فیاض
که دانه خوشه برآورد و خوشه خرمن شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş