شمارهٔ ۳۳۲
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
به مهر آموختیم آن طفل را بی مهریش فن شد
طلسم دوستی تعویذ او کردیم دشمن شد
ندانم جلوه اش را چیست خاصیت ولی دانم
که هر جا سایهء سرو قدش افتاد گلشن شد
به عهد شعلة حسنش چنان پروانگی عام است
که مرغع سدره را شاخ گل آتش نشیمن شد
نماند آرایشی بهر نشاط روز وصل از بس
گل چاک گریبان صرف گلریزان دامن شد
تنک تر شد گرم از شیشه دل از من نبود اما
دل از برگ گل نازک ترت دانسته آهن شد
نگویم عالمی شد دشمن جانم ولی گویم
که هر جا بود سنگی در کمین شیشة من شد
فروغ تازه ای در کلبة تاریک می بینم
چراغ بخت من از پرتو روی که روشن شد
تو تا بودی سموم وادیم باد مسیحا بود
تو چون رفتی نسیم گلستانم دود گلخن شد
چنانم زندگانی می خلد بی روی او فیاض
که گویی هر سر مو بر تن من نوک سوزن شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş