شمارهٔ ۴۱
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
چنان سودای او بر خویشتن پیچاند آتش را
که دود رفته در سر باز می گرداند آتش را
چو شمع چهره از برق طلوع می برافروزد
به گرد خویش چون پروانه می گرداند آتش را
نگاه گرم از بیمش نهفتم در پس مژگان
چه دانستم که مشت خس نمی پوشاند آتش را
ضعیفان را نباشد زور بازوی قوی دستان
سپند ما عبث بر خویش می خنداند آتش را
برآرد دود اگر از خرمن ما جای آن دارد
نگاه او که برق از سبزه می رویاند آتش را
عرق کز چهرة گلرنگ آتشگون فرو ریزد
اگر در آتش افشانند می سوزاند آتش را
به روی او گشاید غنچه و گل پر عرق گردد
گهی خنداند اخگر را گهی گریاند آتش را
چه سان با عارض او لاف یکرنگی تواند زد
که رخسارش به رنگی هر زمان گرداند آتش را
چنین کز ناله ام فیاض فوج شعله می جوشد
دم گرمم به خاکستر چرا ننشاند آتش را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş