شمارهٔ ۴۲۶
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
به یاد آن قامتم از دیدن شمشاد می آید
به هر جا روی خوش بینم رخ او یاد می آید
تو برگ گل به این نازک دلی ها چون روا داری
که آید از دلت کاری که از فولاد می آید
نباشد حسرت شیرین لبان را چاره جز مردن
به گوشم این صدا از تیشة فرهاد می آید
کدامین غنچه را امشب دگر بند قبا بازست
که خوش بوی گل از تحریک موج باد می آید
از آن زخمی که روزی بر سر از بیداد شیرین خورد
هنوز از رخنه های بیستون فریاد می آید
چه سان خواهد کسی داد دل خود از سر زلفی
که از هر عقده بوی خون صد بیداد می آید
چه بهبودی توان فیاض دیدن از چنین عمری
که هر روزی که آید روز پیشین یاد می آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş