شمارهٔ ۴۲۷
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
چو بینم کبک یادم جلوة دلدار می آید
که هر گه در خرام آید بدین رفتار می آید
نگاهم جیب و دامن پر گل از رخسار او برگشت
به آیینی که پنداری کس از گلزار می آید
خیالت هر شب آید بر سر بالین و ننشیند
مگر شرمش ز پاس دیدة بیدار می آید
دلا زهر نگاه او غنیمت دان که این مرهم
برای زخم بندی ها ترا در کار می آید
دمی در سایة دیوار او فیاض عشرت کن
که روزی آفتابت بر سر دیوار می آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş